از ساعت صفر بامداد اگه حساب کنیم روزم رو با پهن کردن رخت خواب و گوش کردن به پادکست گذروندم . یکیش در مورد کتاب خوانی و انتشار و اینا بود یکیش هم در مورد ارتباط سالم بود که خوابم برد و چیزی ازش عایدم نشد . تا هفت و نیم خوابیدم که صدای موبایل ویدا بار ها بیدارم کرد و من تا هشت و نیم خوابیدم اول میخواستم خوابم رو ادامه بدم ولی اراده به خرج دادم پاشدم آماده شدم صبحانه خوردم (کیک با چایی) بعدم رفتم باشگاه . اونجا تا ده ورزش دست و بازو بود بعد یکم شکم رفتمو یکم ورزش الکی بعد هوازی کار کردیم و یازده برگشتم خونه . ناهار فکر کنم شله داشتیم که یه سنگ توی دندون مهمون گیر کرد .بعد از ناهار هم به چند تا انتشارات زنگ زدم . نیماژ گفت تک جلد چاپ نمیکنه چشمه گفت تا پایان سال چیزی قبول نمیکنه و بدون بررسی چیزی چاپ نمیکنه . ققنوس گفت شعر چاپ نمیکنه فقط داستان تا پایان سال هم خبری نیست نشرنگاهم یادم نیست چی گفت ولی اون هم به نتیجه نرسید . فقط میمونه نشر متخصصان که اون هم بهش اعتماد ندارم . بعد تلفن کردن رفتم سرمو توی گوشیم فرو کردم زیاد درس نخوندم . حدودای ۴ رفتیم بازار به خودم گفتم امروز روزشه که ببینمش اما نبود . چیز خاصی نخریدیم فقط پرینت گرفتم با ماژیک ۵۴ تومن سه ورق قرص و یه روغن بادام هم ۴۴ تومن شد یعنی به همین راحتی ۱۰۰ تومن از پول هام پرید . اونوقت دیروز میخواستم چند جلد کتاب بخرم ۶۰ تومن گفتم پول ندارم . خداییش باید خرجمو بیارم پایین که کلاهم پس معرکه ست . توی این مدت که بازار بودیم کلاس نویسندگیم برگزار شد و من اسکرین ریکورد گذاشتم که از دستم نره . وقتی برگشتم خونه شام کوفته خوردم شانسم وسطش گردو بود . بعد از شام چاییمو با شیرینی خوردم اومدم فیلمی رو که ظبط کرده بودم دیدم . در مورد ثبت روزانه اتفاقات بود و اینگونه بود که اومدم و این صفحه رو نوشتم بازم تا اخر شب اگه اتفاق خاصی افتاد میام می نویسم
---------------------------------------------------
صبحم رو با تاخیر توی بیدار شدن و انجام ندادن شکرگزاری روزانه شروع کردم . بدون صبحانه از خونه زدم بیرون و با تاخیر به باشگاه رسیدم . طبیعتا انرژیم برای ورزش کردن کافی نبود هرچند که شانس اوردم و نرمشمو انجام دادم . امروز هوازی نداشتیم ولی راد همیشه یه فرصتی برای جمعی ورزش کردن ایجاد میکنه . باز خداروشکر که امروز رفتم باشگاه .برگشتم مامانم خورشت سبزی بار گذاشته بود . بعد از ناهار یکم از کتاب قرنطینه خوندم یه ذره درس خوندم خیلی کم بعدش چون خیلی خسته بودم دراز کشیدم و پادکست کتاب بیشعوری رو تا فصل سوم گوش دادم .لحن کتاب یه نیش خاصی داره به خاطر همینم هست که خیلیا این کتاب رو دوست ندارن . بعدش هم یه ذره علافی کردم و ساعت شیش رفتم سراغ وبینار نویسندگیم . تازگیا کلانتری داره تمرین هاشو خیلی چرت میکنه . فکر میکنه ایده هاش قدیسن در حالی که اینطوری نیست . گاهی تمرین هاش نوشتن رو خشک میکنن و باعث میشن این نکته رو فراموش کنی که آنچه که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند . خلاصه همه ی حرف هایی که میزنه به درد منه شاعر نمی خوره . تازه یادم رفت در مورد انتشارات متخصصان سوال بپرسم . میتونم رمانم رو ببریم نشر متخصصان و شعر هام رو به نشر چشمه یا نیماژ بسپارم . اصلا در این مورد هیچ عجله ای ندارم . میتونم هرچقدر که نیاز باشه صبر کنم . بعد از وبینار یه سر به مامانم زدم . واقعا اون کمکی که باید بهش برسونم رو نمی رسونم . بابت این نوشته دوتا پله علامت می زنم . باید امشب تلاش کنم یه مقدار قلب و عروق و زبان و اینا بخونم . با امید موفقیت برای خود نازنینم
برچسب:
نویسنده: مینا نوروزی